بشناسم کی دروغ میده؟ کی باهام صادقه؟
کی دورم میزنه؟ کی تا آخرش بام میمونه؟
کی خوب منو میخواد؟ کی بد منو؟
کی شادیمو میخواد؟ کی گریمو؟
کی خوشبختیمو میخواد؟ کی بدبختیمو؟
خدایا ازت میخوام به من نیرووی بدی که این همه ساده نباشم. نمیگم از صداقتم بدم میاد. من به فقط بخاطر صداقتمه که از خودم خوشم میاد جدا از اینکه هیچکی خوشش نمیاد.
خدایا! کمکم کن!

ممنون که نظر دادین.
بخدا وقتی اینا رو میخوندم به خودم دلگرم میشدم، اما ....
یه چیزی هست که آزارم میده. خیلی! شایدم واقعا مسخره باشه ولی جواب بعضی از نظراتونه.
چرا هیچکی منو دوس نداره؟
این همه آدم رو زمینن اما هیچکدومشون بخاطر ظاهرم منو دوس ندارن.
اینو دیگه مطمئنم!
چند روزیه خیلی داغونم.
همش دنبال یه جه واسه گریه کردن میگردم. یه جا که بتونم راحت اشکامو خالی کنم.
چشمام خیلی سنگینی میکنه. نمیدونم چیکار کنم؟ شما میگین من چیکار کنم؟
گفتم بیام تو وبم بنویسم. همینجوری مینویسم، اگه اشکال تایپی داشتم خودتون به بزرگیتون ببخشید.
اگه یکی بیاد بخاطر یه نقصی (نمیشه گفت نقص، چون من اونو نقص نمیدونم و هیچکی نمیدونه اونو نقص نمیدونه) بهت پیش دوستات توهین کنه، چیکار میکنین؟
نمیدونم شایدم برا شوخی گفت، ولی خیلی ناراحت شدم. خیلی!
از قدیم همش بهم میگفتن خدا اینطوری کرده. نمیشه بد خدا رو گفت. منم به اونایی که یوقتی مسخرم میکردن اینو میگفتم. میگفتم که خدا اینکارو کردی این یعنی ناشکری خدا.
واقعا خدا این کارو کرده؟ نمیدونم چی بگم؟ خیلی کلافه ام. خیلی. از کی شکایت کنم؟ ها؟
قدیما تو مدرسه بهم میگفتن، تو کوچه بهم میگفتن، یا فوقش تو خونه بهم میگفتن. اما حالا سر کلاس، تو دانشگاه بهم میگن. تو کلاس بهم میگن.
چیکار کنم؟ چی جوابشون بدم؟ بگم خدا اینکارو کرده؟ ها؟ خدا تو هم میشنوی چی میگم؟ واقعا تو بودی؟
از 7ماهگی منزوی شدم. دوستی نداشتم. بخاطر همین الان نمیدونم تعریف دوست چیه؟
نمیدونم چه دوستی خوبه؟
نمیدونم برا چی زندگی میکنم.
فقط میدونم تو خدایی و باید تو رو شکر کنم. همین! به جان خودم راست میگم.
تو که اینو خوندی میگی من چیکار کنم؟
خیلی تنهام. هیچکیو ندارم. به کی درددلمو بگم؟ کی میتونه به حرفام گوش بده و منو درک کنه؟ کی از من خوشش میاد؟ کی منو دوس داره؟ کی؟
هیچکی؟ چون من خیلی آدم ضعیفی ام. خیلی!
ممنون که به حرفام گوش دادین.
اگه تونستین نظری بدین.
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری ، داروگ !
کی می رسد باران ؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه تاریک من
که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم
دارد از خشکیش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری ، داروگ !
کی می رسد باراااااااان؟
خدایا تو گره گشای همه سختی ها و بلاهایی!
خدایا از روز اول که تو را شناختم با اینکه نبودم ولی مهر تو به دلم نشست. ساده میگویم خدایی.
خدایا من موقعی که احساس میکردم تو را شناختم، آن موقع بود که هیچ تو را نمیشناختم.
از روزی که به دنیا پا گذاشتم فقط اسمی میشناختمت. فقط میدونستم تو خدایی و همه کاری میتونی بکنی و باید برات نماز بخونیم.
ولی الان تازه احساس میکنم که اصلا تو رو نمیشناسم.
چون ازت ناامید شده بودم.
چون داشتم کفر نعمتاتو میکردم.
خدایا اگه من زشتم، اگه من فقیرم، اگه من ...م فقط امتحان منه.
پس خدایا کمکم کن که از این امتحانم پیروز بیرون بیام.
خدایا کمکم کن بتونم تو رو بشناسم نه فقط روزی 17 بار بالا و پایین کنم، میخوام بشناسمت.
تا الان خیال میکردم هرکی روزی 17 بار بالا و پایین میکنه به تو نزدیگه و تو رو دوس داره و هرچی هم بیشتر بالا و پایین کنه بهتره.
خدا من عذر میخوام.
خدایا منو ببخش که هنوز نمیدونم چیکار کنم خوبه؟
خدایا من در برابر خلقتم نمیدونم چیکار کنم، نمیدونم چجوری دل خلقتو بدست بیارم اونوقت میخوام دل تو رو به دست بیارم. چطور وقتی نمیتونم مامانمو، عزیز ترین وجود زندگیمو و مهربونترین کسی که منو دوس داره رو شاد کنم بتونم تو رو شاد کنم؟
خدایا چطوری میتونم وقتی با دوستم رابطه خوبی نداشته باشم با تو داشته باشم؟ چطوری؟ چی بگم که دوستم مدام بهم نگه بای؟
نمیدونم این یکی ضعف منه یا دوستم ولی مطمئنم که من بی تقصیر نیستم.
خدایا تنها تویی که میتونی کمکم کنی.
پس تو رو خدا کمکم کن.
من میخوام همه رو داشته باشم.
مامانم، برادرام، خواهرام، همه و دوستم و دوستامم ازم راضی باشن. تا تو هم از راضی باشی.
تا بتونم به تو خدمت کنم.
خدایا این نیرو رو تنها از تو میخوام.
خدایا ممنونتم.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت!
اومدم بهت بگم خیلی بی وفایی!
خیلی!
مگه من چیکارت کردم؟
ها؟
انگار که بام پدر کشتگی داری!
آخه خدا هم گفتن این همه سنگ دل؟
مگه تو خدا نیستی؟
مگه همه ی عدل پیش تو نیست؟
چرا همه پیش تو یکسانن؟
چه تاجر چه فقیر؟
چه زشت چه زیبا؟
نه
همه نباید یکسان باشن؟
چرا به یکی تا کاخ دادی اما یکی دیگه داره برا یه خورده غذا دست و پا بزنه؟
خدا! نذار من کافر بشم؟
من تا الان اگه نماز خوندم بخاطر این عدالتت و ترس از تو بوده.
خرابش نکن!
من میرم خوابگاه. میخوام امشب دیگه جوابمو بدی.
خدا خواهش میکنم!
فعلا
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است؟!
دکتر علی شریعتی
سخت است سخت گفتن
لحظه ها آرام
از بیخ گوشم می گذرد
و چه ساعت ها در حسرت تنهایی
همه گمراه شدند
همه در سختی راه
آن یکی دوست خود را
به فراموشی ها بسپردند
همه بیراه شدند
چرا؟ چرا؟ چرا؟
باز هم میپرسم: چرا؟
در آن خلوت سرد
مردمانم خفته
شب غمناک به من میگوید:
تو چرا خاموشی؟
مگر از درد دلت چیست درون؟
من بدو گفتم من
از همه سردی شب های خموش
از همه سختی تنهایی راه
کیست یک دم با من باشد؟
کیست؟
تا نفس از نفسش تازه کنم
######################
دیگر نمیتوانم بنویسم
نمیدانم چه بگویم؟
همین میگویم که
من تنهایم
#####################
اینا رو که گفتم همشون تو ۲۰-۳۰ دقیقه به ذهنم اومد و نوشتم
حرف دلم بود که میخواستم همه بدونن.
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من

تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم
منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من پر تصویر تو می شه
با من قریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام
با من قریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز من به تنهاییم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من پر تصویر تو می شه
با من قریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام
با من قریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام من مات تصویر توام
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
_ آی !
با شما هستم !
این درها را باز کنید !
.
من به دنبال فضایی می گردم :
لب بامی ،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه !
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد !
من به فریاد ،
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها ،
محتاجم.
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما « _ خفته ی چند _! »
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
فریدون مشیری

کاش درخت مرگ منم
به بلندی سروی بود
تا شاید
می دیدم روی ماه او را

